تبليغاتX
هاجر

هاجر

انداخت روي ميز خود جغرافيا را

تا كي بخوانم ارتفاع قله ها را؟

مرز و حدود و نقشه هاي پيچ در پيچ

يا مختصات عالم بي انتها را

قطبي و سرد و معتدل،مرطوب و ابري...

اصلاً به من چه ويژگي هاي هوا را...؟

بارزترين اطلس فقط باباست، عمري ست

بر روي شانه مي كشاند آسيا را

تب كرده از غم، لحظه اي پايين نياورد

يخچال هاي قطب حتي اين دما را!

با فوت،با پنكه پدر اميدوار است

شايد خنك سازد هواي استوا را

در حلق فرزندان معصومش بريزد

نصف النهار سفره هاي اغنيا را

بابا اگر چه در تمام طول عمرش

نگذاشت بيرون از دهات خويش پا را

و با تمام خستگي هايش نپرسيد

هرگز شكوه ساحل ايتاليا را...

سهم پدر از اين جهان سيب زمين است

تقسيم خواهد كرد روزي قاچ ها را

و راز پنهاني كف دستان مادر

من ديده ام آن نقشه ي گنج حنا را

***

از دره هاي پير مي پرسم چه بادي

تغيير خواهد داد اين آب و هوا را؟

اي كاش روزي سرزده با خويش مي برد

آن باد باران زا غم شرجي ما را


نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/30ساعت 22:43 توسط هاجر مهدی حسینی| |

نه وقت آنکه کُتش را کمـــــــــــی اتو بکشد

نه حس و حوصله که شانه ای به مو بکشد

از این مشاجره های همیشه می ترسید

که عاقبت سرو کارش به سی سی یو بکشد

اتاق سرد و هوا سرد و زندگی سرد است...

و رفت روی تن کودکش پتو بکشد

و بوسه زد به دهانش، نشست... سر خم کرد

تمام هستی خود را دوباره بو بکشد

میان تخته سیاه بزرگ زندگی اش

چقدر جغد بیاید؟.. چقدر قو بکشد؟

***

دوباره برگه ی احضاریه... و می دانست

دوباره کار به بحث و بگو مگو بکشد

دوباره فکر؟... ولی نه مصمم است این بار

که دست از خود و از هرچه آرزو بکشد

همیشه بگذرد از خود... چرا سکوت کند

و چند بغض گلوگیر را فرو بکشد؟

بس است هر چه کشیده که خوب می دانست

که هر چه می کشد از ترس آبرو بکشد...

***

پرید ... دخترش آمد: چقدر می خوابی؟

لباس های پدر را کسی اتو بکشد.

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/03/25ساعت 22:19 توسط هاجر مهدی حسینی| |


از من گرفتی فرصت فردای بهتر را

از خود گرفتی سرخوشی هایی مکرر را

یک روز خود را خط زدی از چشمم و امروز

باید غلط گیری کنی یک شعر دیگر را

گفتی: خداحافظ،خداحافظ، خدا.... اما

زود است تا باور کنم این زخمِ خنجر را

گفتند: رد پای تو بر ماسه ها مانده است

اما ندیدم هر چه گشتم هر چه بندر را

امروز نه، فردا نه ، عمری هم مگیر از من

این چشم های وحشی با جان برابر را

در پیش پایت این غزل را سر بریدم تا

بهتر ببینی ذبح اسماعیل هاجر را

این شعرها شاید وصیتنامه ام باشد

از من پذیرا باش این ابیات بی سر را

نوشته شده در شنبه 1388/10/12ساعت 16:2 توسط هاجر مهدی حسینی| |


با خشت های مانده به جایت دلم خوش است

ای سرزمین به آب وهوایت دلم خوش است

همواره با سراب مرا جذب کرده ای

آری فقط به وسوسه هایت دلم خوش است

ای شادمانه ای که به پایان نمی رسی

حتی به روزهای عزایت دلم خوش است

مگذار تا که لال بمانم صدا بزن

به ناگهانِ موج صدایت دلم خوش است

بسیار کشته ای و مرا زنده کرده ای

پیغمبرم! به معجزه هایت دلم خوش است

نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 12:28 توسط هاجر مهدی حسینی| |

Design By : Night Melody